تبلیغات
ترانه های امید - زندگی به امید آینده .... قسمت دوم
زندگی پنجره ایست رو به آسمان گاهی ابری دلگیر گاهی آفتابی دلباز
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

[cb:blog_page_title]

زندگی به امید آینده .... قسمت دوم

( اسم پسره میزارم بابک ) دوستی آن دو طولی نمی کشد که به رفت و آمد تبدیل میشه رفت آمدی که امروزه خیلی عادی شده روزها از پی هم می گذشت و بابک دیگه اسم رسمی پیدا کرده بود و بازاریهای بعنوان یه آدم خوش حساب میشناختنش اون تصمیم میگیره دیگه باباش رو بازنشست کنه  اولین کاری که انجام میده تو کارش وسعت دادن بود مغازش رو تبدیل می کنه به دفتر و شعبات 2 و3 رو راه می اندازه و داداش کوچیک خودش رو مسئول یکی می کنه و یکی رو هم به کارگر میسپاره دیگه اطرافیانشون همه شوق  و با احترام باهاش رفتار می کردن مامان پسره می بینه که پسره از پس کارا خوب بر اومده میگه باید زن بگیری ولی بابک دوس نداشت فکرش راحتی باباش بود خیلی سخت بود خرج یه خونواده پر جمعیت رو در آوردن که همشون مصرف کننده بودن پس چاره ای نداشت شبا نیز برای فیلمبرداری بره مجالس عروسی با پشتکاری که از خودش نشون داد تونست جای خالی خیلی چیزا رو پر کنه و باباش به داشتن بابک افتخار می کرد تا جایی که هر جا سخن میشد شروع به تعریف و تمجید ازش می پرداخت نزدیک عید بود و لباس نو و میوه و اجیل خرجش خیلی زیادتر از حد تصور بود ناچار برای خوشحال نگه داشتن خونواده مجبور میشه مغازه دیگش رو هم بسپاره به کارگر دیگه و کار فیلمبرداری رو به میکس و مونتاژ وسعت بپردازه نزدیکای شب بود تلفنش زنگ می خوره

بعد از دعوت پسره میره برای فیلمبرداری اما تا پاسی از شب طول می کشه همراه اون یه خانم فیلمبردار هم بود برای اینکه حرف و حدیثی پیش نیاد به ناچار بدلیل نبود ماشین ( آژانس فقط یه ماشین داشت ) دختره رو راهی می کنه و خودش پیاده به طرف خونه را می افته اما بین راه موتور سواری که راکب هم داشت ازش یه آدرسی می پرسه و بابک می خواست راهنمایی کنه که اون موتور سوارها نیت دزدی داشتن با مقاومت پسره رو برو میشن و بابک رو با 3 ضربه چاقو دار و ندارش رو برویدارن و فرار می کنن بابک تا اونجایی که می تونست خودش رو نزدیک خونه می روسونه و بیهوش کنار دیواری می افته بعد از مدتی کارگر شهرداری متوجه بابک میشن و اونو میرسونن به بیمارستان رفته گر محلشون بود و اونو به خوبی میشناخت چون چند باری باباش از بابک نزد اون مرد تعریف و تمجید کرده بود پس بلافاصله به خونوادش اطلاع میدن  وقتی بابک چشم باز کرد دید باباش بالای سرش داره مثل ابر بهاری اشک میریزه خواست بگه ولی نمی تونست بدنش خیلی ضعیف شده بود دوران درمان پسره بیشتر از تصور طول کشید و وقتی کمی سر پا شد خواست بره به مغازه هاش سر بزنه اما ای دل غافل نبود بی توجهی کارگرا بابک رو زمین گیر تر کرده بودن با شکمی که پر بخیه بود شروع به جمع آوری چک ها برگشتیش میشه و بلاجبار مغازه هاش رو می بنده و یکی رو میزاره بمونه و داداشش رو میزاره سر اون مغازه از طرفی عید شده بود و فک و فامیل از نزدیک و دور دور برش رو پر کرده بودن ولی از یه چیز همش تعجب می کرد دختر داییش خیلی نازش رو می کشید مثل یه پرستار مراقبش بود دلیلش رو هم نمی دونست ولی بابک خیلی زیاد دختر داییش براش ارزشمند بود چون از بچگی یه جا بزرگ شده بودن دلبستگی خاصی بهش داشت و همیشه مثل خواهراش براش عزیز بود ولی نمی دونست مادره کار خودش رو کرده بود و بدون اطلاع بابک دختره رو براش نامزد کرده بود ولی پسره بی خبر از دنیا فک می کرد خوب خواهرشه و براش عزیز برای اینکه زیاد چشم اطرافیان اذیتش نکنه می رفت مغازه می نشست روزی زنگ تلفن مغازه بصدا درمیاد بله بفرمایید ولی تلفن قطع میشه این کار تا 5 بار تکرار میشه بار آخر دختری میگه سلام خوبید

بعد از گذشت چند دقیقه میگه من خواهر دوستتون هستم می خواستم یه زحمتی بهتون بدم نوار عروسی خواهرم رو میکس کنید ما به هیچ کس اعتماد نداریم ولی شما فرق دارید چون برادرم از شما خیلی تعریف می کرد بابک بعد از تعارف و غیره میگه من بدلیل عمل نمی تونم و دختره دلیلش رو می پرسه پسره راستش رو بهش میگه ولی دختره میگه تو محله سر زبون ها افتاده با اون دختری که برای فیلمبرداری می رفتی و داداش هاش تو رو با چاقو زدن پسره مات و مبهوت دیگه چیزی نمی گه فردای اون روز به دوستش زنگ می زنه میگه من بدلیل وضعیتم نمی تونم تنهایی برم آگاهی میای باهم بریم نیت پسره فقط ثابت کردن حقیقت بود طولی نکشید که حقیقت به گوش خواهر دوستش می رسه و زنگ میزنه و معذرت خواهی و میگه میرم مشهد براتون دعا میکنم بابک اصلا تصورش رو نمی کرد که دختره عاشقش شده اما بی خیال از همه جا کار میکس فیلم اونا رو می پذیره و بعد از یه هفته فیلم آماده شده بود در طول مدت این هفته هر روز چند باز زنگ تلفن بصدا در می اومد و دختره میگفت سلام ببخشید کار فیلم تموم شداز درد زنگ های اون تموم کاراش رو ول کرده بود تا تمومش کنه تا نفس راحتی بکشه و وقتی تمومش کرد گفت می تونید بیایید ببریدش اونا مشهد بودن قرار شد 3 روزه دیگه برای بردن فیلم بیان تو این مدت یک شب به پسره زن داییش میگه دست نامزدت رو بگیر ببر بیرون شهر رو بهش نشون بده بابک مات و مبهوت مونده بود حرفای زن داییش شوکه زدش کرده بود و بهش میگه احترام خودتون رو نگه دارید لطفا من و دخترتون یه جا بزرگ شدیم بین اون و  خواهرام  برام فرقی ندارن با اعصاب خورد پسره میره بیرون و زنگ موبایلش بصدا در میاد بله خواهر دوستش بود گفت من قراره فردا شب بیام یه زحمتی دارم براتون با داداشم حرف زدم برای اتاقم به خط تلفن بگیرید ادامه دارد 



نوشته شده توسط :امید احمدی
دوشنبه 26 اسفند 1392-04:07 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.