تبلیغات
ترانه های امید - زندگی به امید آینده .... قسمت اول
زندگی پنجره ایست رو به آسمان گاهی ابری دلگیر گاهی آفتابی دلباز
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

[cb:blog_page_title]

زندگی به امید آینده .... قسمت اول

در یکی از روزهای خوب بهاری پسری در یک خونواده فقیرو پر جمعیتی دیده به جهان بازمی کند اسم این کودک رو بابک ( برای شناخت اسم واقعه ای داستان نیست ) بابک پنجمین کودک خانواده بود که بدنیا اومده بود برای اینکه بابای بچه به خدمت سربازی نره به جعل صاحب 5 بچه بود ( شناسنا مه های جعلی درست کرده بودن ) یکی از شناسنامه هارو بنامش ثبت می کنن بابک 4 ساله و نیم نداشت که باید می رفت سراغ درس و مدرسه  گریه کنان سر کلاس حاضر می شد و وقتی معلم با عصبانیت سوالی از دیگر دانش آموزان می پرسید بابک گریه سر میداد تا اینکه بعد گذشت چند سال بابک راهی راهنمایی شد درس مثل بچه های زمونش عاشق فوتبال شده بود هر وقت بیکاری پیدا می کرد با یه توپ پلاستیکی و کفش پاره میرفت فوتبال تا اینکه کمی از استعداد خودش رو نشون داد و معلم ورزش اونو به مربی آموزشگاهها معرفی کرد بابک باید امکاناتش رو با بچه های جور می کرد ولی نمی تونست روی درخواست از خونوادش رو نداشتن که الان جمعیت خونوادش شده بود 10 نفر برای همین رفت سراغ کار تا بتونه کفش و لباسی بخره اما کار چیزی بود که بزرگترها نمی تونستن پیدا کنن چه برسه بچه کوچیک پس رو میاره به دست فروشی اما باز درآمدش اونقدر نبود که بتونه لباس یا حداقل کفشی بخره ناچار سر تمرین نمی ره معلمش بعد از پرس و جو دلیلش رو به مدیر مدرسه میگه ولی اونا هم کاری نمی تونن بکنن بابک مثل ابر بهاری گریه می کرد تا اینکه تصمیم میگره سال بعد تابستون سخت کار کنه تا بتونه کفش و لباسی بخره و موفق میشه ولی سال بعد دعوتی ازش نمی کنن چون میدونستن امکاناتی نداره میره سراغ مدیر و ازش خواهش می کنه و مدیر هم اونو معرفی می کنه پله های ترقی رو یکی بعد از دیگری طی می کنه تا به تیم منتخب استان راه پیدا می کنه ولی باز مانعی بنام فقر جلوی راه بابک رو سد کرده بود پس چاره ای نداشت جز قبول شکست روزهای از پی هم میگذشت و بابک هر چه بزرگتر میشد بابای بابک پیرتر و کم توان تر (بابای بابک کشاورز بود) تا اینکه سالهای آخر راهنمایی بود که از تربیت معلو قبول میشه ولی گفته های معلماش یادش می افته که معلمی شغل نیست نه درآمدی نه چیزی پس باز بی خیال معلمی میشه و وارد نظام میشه ولی دل ساده و پاک بابک باز اجازه ماندن در این کار رو بهش نمیده و رو میاره به تحصیل و همزمان کار بابک بچه نسبتا با استعدادی بود هوش یادگیری و نبوغ جوانی او در عرض یک سال تبدیل میشه به یک متخصص کامپیوتر درآمد خوبش و دست گرفتن از خونوادش باعث میشه روزیش بیشتر و بیشتر بشه تا اینکه با یک پسری دوست صمیمی میشه و این دوستی آغاز یک اتفاقاتی میشه که در قسمت بعد براتوش شرح خواهم داد   



نوشته شده توسط :امید احمدی
پنجشنبه 15 اسفند 1392-12:32 ب.ظ
نظرات() 

سه شنبه 27 اسفند 1392 07:57 ب.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.