تبلیغات
ترانه های امید - عاقبت جدایی ؟ ( تقدیم به تموم آذریهای عزیز )
زندگی پنجره ایست رو به آسمان گاهی ابری دلگیر گاهی آفتابی دلباز
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

[cb:blog_page_title]

عاقبت جدایی ؟ ( تقدیم به تموم آذریهای عزیز )

روزی از روزها در شهر تبریززن و شوهری زندگی می کردند که در آرزوی داشتن فرزند روزشماری کرده و به تمام اعتاب و مشاهد مقدسه متحسن و متوسل شده بودند ولی  نتیجه ای  نگرفته بودند روزها برای این زوج مثل جهنم میگذشت گریه زنه دل هر کسی رو به درد می آورد گریه های شبونه وقت و بیوقت زن دیگه مرد رو هم افسرده کرده بود زن بیچاره به هردری میزد بلاخره به کلیسای ارامنه تبریز متوسل و نذر ونیازها می کنه با درخواست و خواهش و تمنا از پدر روحانی شب رو تا سحر در کلیسا مانده و دعا می کند دست بر مجسمه حضرت مریم گذاشت و چنین دعا کرد « ای خدای مریم ، ای کسی که به مریم نعمت بزرگی دادی بخاطر مادری مریم  و خواست مریم به من بچه ای عطا فرما »  نزدیک های صبح بود از فرط گریه و زاری دیگه نایی نداشت دید کسی او را صدا می کند حضرت مریم بود  گفت پاشو دعاهای تو مستجاب شد و به او بشارت فرزندی صالح رو میده از شوق خوشحالی  زن سر از پا نمی شناخت  تا رسید خونه و خوابش را برای همسرش بازگو کرد هردو مسرور از نوید این نعمتی که  به او ارزانی داشتند نماز شکر بجا آوردند . بعد از گذشت 9 ماه خداوند متعال پسری به آنها اعطا فرمود و آنان اسم فرزند رو عیسی گذاشتند سالها از پی هم میگذشت و عیسی روز به روز بزرگتر و شکوفاتر میشد خداوند استعداد عجیبی به کودک خردسال داده بود تا اینکه 10 ساله شد

استعداد عجیب این پسر همگان رو دست به دهن گذاشته بود با آنکه 10 ساله بود استادی به تمام معنی در هنر نوازندگی سنتور تبدیل شده بود برای همین به عیسی در صدا و سیما  در بخش کودک و نوجوان رادیو پیشنهاد همکاری دادند طولی نکشید که شهره عام خاص شد.عیسی از زمان خردسالی همبازی داشت بنام رباب . رباب در همسایه گی عیسی زندگی میکردند  و همدیگر رو خیلی دوست داشتند حقیقتاً عیسی از هر حیث فوق العاده و اعجوبه بود مادر رباب علاقه عجیب  بچه ها رو نسبت به هم دید مانع رفتن رباب به خانه و حتی دیدار آنها شد . مدتی نگذشته بود که از شدت علاقه عیسی در بستر بیماری افتاد طبیبان حاذق در علاج بچه مونده بودند و پیشنهاد دور شدن از این مکان رو دادند بیش از هفته ای نگذشته بود که جسم خسته کودک دیگر نای بلند شدن رو نداشت وبا شنیدن نقل مکان روح اون از جسم بیجانش خارج شد  و اون بچه شاد تبدیل به جسم بیجان شده بود  از اعجایب دیگر اون مرگش در 13 مهر  بود که تولدش نیز 13 مهر بود .

من  این  غزل  بعزای  تو  میکنم  آغاز                 بگوش  اختـــــر  غماز  گیر  ناله آغاز

دلم   بسـوخت   بداغ   یگانه   فرزندی                  که خود  نتیجه  یک عمر نذر بود و نیاز

پناه  دیــر  و  کلیسا  پذیرفته  شد  مادر                 پس از طواف ضریح عراق و طوص و حجاز

مگر   که  مریم  غذرا  بخوابش آمد و گفت            برو  به  عیسی  شیــرین  زبان  خود  پرداز

مراد  را  ،  پســــر  آورد  و  عیسیش  نامید           که  بود  مایه   اعجاب  و  آیه  اعجـــــــــاز

مسیح  داده  ،  چه  اعجوبه  بهوش  و  هنـــر             حقیقتی  که  نگنجد  به  تنگنای  مجــــــــاز

گواهی  از  خود  استاد  حرفه  ( عذاری ) است          که  طفل  یازد ه ساله  عجیب  میزد  ســــــاز

اگر  ترانه  سنتـــــــــــــــــــور  او  شنیدستی            تو  هم  به  ناله  جانسوز  من  شوی  دمســــاز

عجب  که  سیزده  مهرزاد  و  هــــــم  اجلش             به  تیر  سیزده  مهر  شد  شکــــــــــار  انداز

شب  تولد  سالش  شب  وفــــــــــــــات  آمد             بجای  سور  سروش  نشست  سوز  و  گـــ داز

به مادر  و  پدر  از  سر  گذشت  این  فرزنـــــــد            چها  بگذرد  ای  روزگار  شعبده  بــــــــــاز

چه  جای  خویش  و  تبارش که هر دیده و شنید         در  این  غـراست  شریک  و  در  این  بلا  انباز

غنیمــــــتی  که  خدا  مصلحش  ندیده  مخواه              که  حکمـــــــــــت  ازلی  را  کسی  ندارن  راز

الا  تو  کین  خط  درهم  شکسته  میخــــــــوای                بمردمی  ،  که  سـرشگی  فشان  ،  یتیم نواز

نه  تنگنای  تو  بود  آشیــان  ( عیسی کیهانپور )               که  بال  بر  فلک  افشاندی  ای  فرشته  بــاز

نمیـــــــ    ـــکنم  گله  یارب  ولی  شنیدستم                   کریم ،  داده  خود  را  نمیستــــــــــاند  باز

چه  روحی  از  سخن  شهریار  میخـــــــواهی                    که  روح میکند  از  قالب  سخــــــن  پرواز





نوشته شده توسط :امید احمدی
دوشنبه 5 دی 1390-05:08 ب.ظ
نظرات() 

فواد
دوشنبه 26 دی 1390 08:14 ب.ظ
کتم ویزاژه دو سی ژوغه اقده ساکاژ!
بزبان فرانسه نوشتم عمرا بتونی ترجمه اش کنی!!!!
یعنی خیلی برام عزیزی حتی اگه نامهربونی کنی
وحید
سه شنبه 13 دی 1390 01:54 ق.ظ
با سلام و درود خدمت شما دوست عزیز و گرامی
بنده شعر جدیدی در وبلاگ خویش قرار داده ام خوشحال می گردم اگر نظر شما را در این باره دریافت نمایم
با تشکر ساقی

دختراسمانها
یکشنبه 11 دی 1390 11:42 ب.ظ
سلام خوبی من اااااااااااااااااااااپپپپپپپپپپمممممممم
ارزو
یکشنبه 11 دی 1390 08:33 ب.ظ
جالب بود
یکشنبه 11 دی 1390 12:37 ب.ظ
سلام آقاامیدمارواگه دوست داشتی باعنوان تنها دل ما دل نیست لینک کن ماهم باافتخارشمارولینک کردیم...
راستی واقعامطلبت زیبابود
دوست
یکشنبه 11 دی 1390 11:46 ق.ظ
سلام
aryamehr
شنبه 10 دی 1390 08:57 ب.ظ
کاش راه عاشقی همواربود
دل زدست غم ودردآزادبود
سهم هرکس مهربانی ووفا
کاش مرغ دل مثال بادبود
پاسخ امید احمدی : خوبی عشق به اینهاست چرا الماس گرانبهاترین در عالمه چون کمیابه و عشق حقیقی هم از الماس کمیابتره
کودک
شنبه 10 دی 1390 08:40 ب.ظ
زیبا بود ولی تلخ
چقدر مامان رباب سختگیر بود بچه بودن دیگه مگه چی میشد با هم باشن؟؟؟؟
پاسخ امید احمدی : گاهی تعصب های بیش از حد زندگی انسان رو به چالش میکشونه
الهام
شنبه 10 دی 1390 11:06 ق.ظ
ممنون گلم ...ای کاش بتونم فراموش کنم ، ای کاش بتونم ...
شقایق
شنبه 10 دی 1390 09:18 ق.ظ
سلام دوست خوبم

من به همه ادیان احترام میگذارم ولی باید بگم بعد از ظهور اسلام تنها مذهبی که مورد قبوله خداست همین دین اسلامه .... نمیخوام وارد بحث دینی بشم فقط یه اشاره کردم همین بسه...

درمورد جواب کامنتم باید بگم حق با شماست گاهی وقت ها انسانها با اصرار تقدیر خودشون رو عوض میکنند و باعث ضربه خوردن به زندگی و اواطفشون میشن نباید در دعا کردن و رسیدن به آرزوها بیش از اندازه اصرار کرد...
یه انفاقی تو زندگیم افتاده سر فرصت برات تعریف میکنم شاید بتونی داستانی ازش بنویسی البته اگه مایل بودی دوست عزیز
موفق و پایدار باشی
پاسخ امید احمدی : سلام دوست بزرگوارم
خوب من اون شعر رو میزارم تا شما هم بخونید و برداشتتون رو از اون شعر بگید
بهارک
شنبه 10 دی 1390 09:04 ق.ظ
سلامــ .. امید خان کمــ پیدا شدین .... ما رو یادتـــ رفته هاااا..... مطلب جالبی بود ...موفق باشی ...
پاسخ امید احمدی : سلام بزرگوار شرمندتون شدم بخدا امتحانات شروع شده و بایستی به درسام برسم ولی ما همیشه خاک پای دوستان گلمون هستیم ، اونم چشم
شقایق عاشق
جمعه 9 دی 1390 09:37 ب.ظ
بله نظر شما هم قشنگ بود

ولی ادمها متفاوت هستن نظر ها هم به مراتب متفاوت هست و خواهد بود

مهم خود دل ادم هست هر چیزی که خواسته دلت باشه و به اونم رسیدی اون مهم هست در نظر دیگران شاید اصلا به چشم نیاد

به هر حال امیدوارم موفق و پیروز باشی
پاسخ امید احمدی : سلام دوست گرانقدر
قبول دارم نظر من برداشتم بود درستی یا غلطی اون رو شما ها بهتر میدونید ممنون از لطفی که دارید
فاطمه.ن
جمعه 9 دی 1390 03:39 ب.ظ

آنجا که من نبودم

آنجا که من نمی دانستم

اما راهی را می رفتم

و تو بودی...

پشت همه لحظه هایم بودی....

پشت همه لحظه هایم عشقی بود گمشده...

می گذرم از کنارت آرام

بی توقف،لحظه ای در تو مکث می کنم

مملو از تو می شوم

طیفی می شوی از خاکستری رنگها

دور می شوم آرام...آرام...

همه بیکران تنهایی شان

دگر باره پیوند یگانه می خورد

به یادگار در مکث دیدگانم

می مانم با تو...

تا زمانی که دیگر...

لحظه معنا و مرزی نداشته باشد

بازهم لحظه ای دیگر....

و لحظه ای دیگر....
فاطمه.ن
جمعه 9 دی 1390 03:38 ب.ظ
سلام دوست عزیز.ممنونم از دعوتت.و شرمنده که دیر اومدم

داستانت رو خوندم.جالب بود

به نظر من وقتیکه دو نفر همدیگه رو دوست دارن نباید اونارو کاملا از هم جدا کرد.بهتره در کنارشون باشیم.اینجوری هم بهتر میشه راهنماییشون کرد هم اینکه دلشون رو نمیشکنیم
پاسخ امید احمدی : آفرین فاطمه عزیز به نکته خوبی اشاره کردید بیشتر مشکلات امروزی ما همین نکته ست که همه می گن ما بهتر میدونیم ؟
الهه
جمعه 9 دی 1390 12:40 ب.ظ

oO.o° °o.O0o .*¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ O.o° °o.O°O°o.°o°O°o.
$$$$$$_______________________________$$$$$
__$$$$$$$$*_____________________,,$$$$$$$$*
___$$$$$$$$$$,,آپم دوست گلم.. .,,$$$$$$$$$$*
____$$$$$$$$$$$$___ .___.___$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$,_ .____. _,,$$$$$$$$$$$$$

_____$$$$$$$$$$$$$$,, .__, _$$$$$$$$$$$$$$$

____$$$$$$$$$$$$$$$$.@:.$$$$$$$$$$$$$$$$
______***$$$$$$$$$$$@@$$$$$$$$$$$****
__________,,,__*$$$$$$@.$$$$$$,,,,,,
_____,,$$$$$$$$$$$$$* @ *$$$$$$$$$$$$,,,
____*$$$$$$$$$$$$$*_@@_*$$$$$$$$$$$$$
___,,*$$$$$$$$$$$$$__.@.__*$$$$$$$$$$$$$,,
_,,*___*$$$$$$$$$$$___*___*$$$$$$$$$$*__ * ,,
*____,,*$$$$$$$$$$_________$$$$$$$$$$*,,____*
______,;$*$,$$** ____________** $$***,,
____,; *___ _.*__________________*___ *,,
,,,,.;*____________---____________ _ ____ **,,,,

پاسخ امید احمدی : ممنون از دعوتتون چشم
مجید محمد پور
جمعه 9 دی 1390 12:00 ب.ظ
سلام!

زندگی باید کرد !

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه با سوسوی امیدی کمرنگ

زندگی باید کرد !...

گاه با غزلی از احساس

گاه با خوشه ای از عطر گل یاس

زندگی باید کرد !

گاه با ناب ترین شعر زمان

گاه با ساده ترین قصه یک انسان

زندگی باید کرد !

گاه با سایه ابری سرگردان

گاه با هاله ای از سوز پنهان

گاه باید روئید

از پس آن باران

گاه باید خندید

بر غمی بی پایان

لحظه هایت بی غم ............

روزگارت آرام ...
پاسخ امید احمدی : مرسی بزرگوار روزگار شما هم وقف مرادتان باد
شادی
جمعه 9 دی 1390 05:32 ق.ظ
نه مسافرت بودم...منو ب زور برده بودن مسافرت ک چی؟ک حالو هوام عوض شه........................چه خوش خیالن خدا اینااااااااااااااااااااااااااا...
تو چه جوری علاجش رو پیدا کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ب منم بگو....


آپتم خوندم...کاش از هم جداشون نمیکردن...
پاسخ امید احمدی : کاش
شقایق
پنجشنبه 8 دی 1390 11:42 ب.ظ
سلام دوست خوبم

داستان خیلی قشنگی بود
یه کم از اونجای داستان که نوشته شده از همه اعتاب و مشاهد مقدسه متحسن و متوسل شده ولی نتیجه ای نگرفته ....و از کلیسای و مسحیت .... نتیجه گرفته .... احساس میکنم داره تبلیغ میشه واسه دین مسیح ... البته همه ادیان قابل احترامن ...
دوس داشتم بدونم این زن و مرد مسحی بودن یا مسلمان ؟؟
و آخر داستان که حال عیسی از این جدای بد میشه نشون دهنده عشق واقعی و پاکشه که وقتی میبینه محبوبش رو ازش گرفتن روحش ترک دنیا میکنه دنیایی که خیلی بی رحمه حتی با دل پاک و معصومه بچه ها...

موفق باشی دوست گلم
پاسخ امید احمدی : ببینید دوست گرامی تمام ادیان متعلق به خداست و کاملترین اون هم اسلامه شکی نیست خوب شاید خواستشون با صدق دل نبوده و از همه مهمتر قرار نیست تموم خواسته ها و آرزوهایمان برآورده شه چون تقدیرمون اون بوده خوب همون مطلبی که هیچ کس به اون اشاره نکرده بود خواستن بیش از تقدیر آخرش هم این میشه چون بنظر خودم اشتباه این خونواده از کل به جز اومدن بود که خداوند داد ولی زود هم گرفت تا بدونن تقدیر انسان هیچ وقت قابل تغییر نیست شاید یه مدت بتونی ولی باز اون تقدیر تو بوده اشتباه یا درست بودن عقیده من هم شما بهتر می دونید
b e h z a d
پنجشنبه 8 دی 1390 10:24 ب.ظ
مرسیییییییییی امید جان هم بخاطر داستانت هم بخاطر طرز تفکرت
پاسخ امید احمدی : خواهش می کنم جامعه ما بایستی برگرده به اون دوران جنگ تحمیلی چون الان هم یه نوع جنگه او هم با فرهنگمون شروع کردن در داستان بعدی که اون هم کوتاهه به این موضوع اشاره کردم
massan
پنجشنبه 8 دی 1390 09:39 ب.ظ
سلام امید جان..
وای این داستان واقعی بود؟!..
جالب بود.. .ولی جوابه سئوال بالایی رو بده حتما..
امید، چكار می كنی با درسا؟!..


پاسخ امید احمدی : بله دوست گرامی واقعی بود
درسها رو که داریم می خونیم خوب سختی های خاص خودشو داره ولی بد نیست میشه از آخر اول شد
(آجی رزآبی)
پنجشنبه 8 دی 1390 09:03 ب.ظ
خیلی جالب بود. ولی اسم موضوعش میشد یه چیز دیگه باشه. مثلا عاقبت عشق پاك
در كل زیبا بود.
من جواب سوالمو پیدا نكردم. چون ربطی به سوالم نداشت نوشتتون
پاسخ امید احمدی : خوب قبول می کنم مرسی
اسب چوبی و بانوی زیبا
پنجشنبه 8 دی 1390 08:18 ب.ظ
خیلی داستان جالبی بود.
نتیجه اخلاقی که نمیدونم چی بگم ولی دونفر که عاشقن و نباید ازهم دور کرد.همین!
پاسخ امید احمدی : سلام خوب شما می تونید از نظرات دیگر عزیزان درس اخلاقی بگیرید
موفق باشید
b e h z a d
پنجشنبه 8 دی 1390 04:49 ب.ظ
سلام امید خوبی؟؟؟؟
داستان خیلی زیبایی بود نه نشناختم کی بود؟؟
پاسخ امید احمدی : من کاملاً معرفی خواهم کرد
این نابغه عیسی کیهانپور نام داره اهل تبریز و اگه خواستی آدرس خونشو بهت بگم ( شوخی کردم ) فقط اطلاعاتم در حد یک شعر بوده و هیچ کس درست این شخصیت رو نمیشناسه می دونید عقب ماندگی ما اینه اگه همین طفل در یکی از کشورهای اروپایی بود فیلم ، کارتون و حتی مجسمش رو به عنوان نابغه موسقی می ساختن؟!!!!
saba
پنجشنبه 8 دی 1390 04:16 ب.ظ
be nazare man madar pedare nabayad ba tak bachashooon in kao mikardan
پاسخ امید احمدی : صبای عزیز من متوجه منظور شما نشدم اگر منظور شما پدر و مادر عیسی ست بایستی عرض کنم پدر و مادر ها آزادی خواصی به فرزندانشون تو سنین نو جوانی و جوانی میدن که اونها اصلاً فکرشو نمی کردن و اگه پدر و مادر رباب بوده که اونها هم نمی دونستن با این کار موجب مرگ کسی میشن بعضی وقتها اتفاقهایی نادر رخ می ده که هر کاری هم بکنید تقدیر بوده و مانع اون هیچ کس جز خدا نمی تونه باشه
شیوه دریا
پنجشنبه 8 دی 1390 04:02 ب.ظ
داستان رو خودت مینویسی یا از کسیه؟
پاسخ امید احمدی : من کل داستان هامو خودم مینویسم م تا بحال داستان کسی رو تو وبلاگم استفاده نکردم درسته اشکالش فراوونه اگه دوستای گلی باشن که بتونن بهم کمک کنن و بهم یاد بدن ممنون میشم راستی فقط به داستان نویسی نیست گاهی هم یه شعری هم می گم اما زیاد به دل چنگی نمی زنه
مامان معین
پنجشنبه 8 دی 1390 03:35 ب.ظ
سلام خسته نباشید من مامان معین هستم معین کوچولوی من دو سالشه و وبلاگ داره یه مسابقه واسه نی نی ها هستش اگه می تونید بهش رأی بدین تا 9 دی ماه بیشتر فرصت ندارم کد 121 157 146 رو بهمین صورت به شماره تلفن 09354000537 اس ام اس کنید ممنون میشم به دوستانتون هم بگین
مجید محمد پور
پنجشنبه 8 دی 1390 08:28 ق.ظ
سلام!

آرزویم این است؛

دیدن اوج غرورت در صبح؛

و رسیدن به همه رویایت؛

من دعا خواهم کرد؛

روزهایت پر نور؛

شب تو مهتابی؛

دل تو صادق و صاف؛

رنگ باران باشی؛

وخدایی که همین نزدیکیست؛

در امانش باشی!
پاسخ امید احمدی : مرسی مجید جان
شما بزرگوارید و مهربون
مجید محمد پور
پنجشنبه 8 دی 1390 08:28 ق.ظ
سلام!

داستان رو کامل خوندم وافعا حقیقت داشته؟

خیلی برام جالب بود.

ممنون میشم از صحت و سقم اون منو با خبر کنید
پاسخ امید احمدی : این داستان کاملاً واقعه ای و کاملاً حقیقت داره
دوست
پنجشنبه 8 دی 1390 08:16 ق.ظ
سلام
در این سن این نوع محبت عشق واقعا عجیب هستش
پاسخ امید احمدی : همانطور که تولد انسان و هین طور دوباره زنده شدن طبیعت بعد زمستون و همینطور تولد عیسی (ع) و همینطور اگه قراره توضیح بدم فک کنم تا صبح طول بکشه که بیشترشم من نمی دونم
arman
پنجشنبه 8 دی 1390 07:47 ق.ظ
آرزویم این است؛
دیدن اوج غرورت در صبح؛
و رسیدن به همه رویایت؛
من دعا خواهم کرد؛
روزهایت پر نور؛
شب تو مهتابی؛
دل تو صادق و صاف؛
رنگ باران باشی؛
وخدایی که همین نزدیکیست؛
در امانش باشی!
دلم واست تنگ شده
پاسخ امید احمدی : مرسی
ولی این اون چیزی نبود که من می خواستم دوست بزرگوارم ولی باز ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.






نمایش نظرات 1 تا 30