تبلیغات
ترانه های امید - سر انجام عشق 2
زندگی پنجره ایست رو به آسمان گاهی ابری دلگیر گاهی آفتابی دلباز
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

[cb:blog_page_title]

سر انجام عشق 2

بازم گفت برم پیش اون آقایی که پیشش کار می کرد حتماً اون می دونه وقتی می ره  قهوه خونه متوجه می شه صاحب قهوه خونه از دیدنش امتنا می کنه با خواهش و التماس به شاگردش متوجه می شه که صاحب قهوه خونه داخله می ره پیشش و با زاری و التماس خواهش می کنه و ماجرا رو می گه اون مرد هم می گه رفته مشهد و گفته که به هیچ کس نگم و می دونست دنبالش خواهی آمد . اکرم  با خوشحالی و شادمانی برمی گرده خونشون و به پدر و مادرش درباره رفتن به مشهد می گه و اونها مخالفت می کنن ولی هر چقدر مخالفت می کردنن می دیدند دخترشون بیشتر هوای رفتن رو میزنه بلاجبار می گن به یک شرط که با داداشت بری و اونم قبول می کنه  فردا صبح میرن بطرف مشهد و هر چقدر می گردن نمی تونن پیداش کنن با افکار پریشون دو روز صبح تا شب پی اون می گشتن  تا اینکه دلسرد برای آخرین بار به حرم امام میره

صبح زود بود هوا هنوز روشن نشده بود که صدای زاری و ناله ای فکرشو به خودش متوجه می کنه که می گفت :« یا امام غریب تو هم غریبی و منم غریبم ولی خوش به حالت شما تو شهر غریب بودید که همه شما رو میشناختن ولی من تو کشور و شهر خودم غریب و بی کسم »  بلاخره دلش دلش تاب نماره و نزدیک میشه متوجه می شه که سیناست همون گمشده خودش دیگه دست از پا نمی شناخت و با سپاس از امام شوق تموم وجودش رو می گیره ولی سینا می گه نباید میومد دختره نشنیده می گیره و بهش میگه که فرهاد ( داداشش ) هم باهاش اومده و بریم پیشش ولی دوباره سینا بهش می گه من جایی نمی رم  دختر با نگاه التماسانه به سینا می گه من کل خونواده مو بخاطر تو گذاشتم و برای پیدا کردنت از تهرون پا شدم اومد حالا تو می گی چرا اومدی می دونی راستش و بخوای  من اون موقع فکر می کردم تو هم مثل اونهای دیگه ولی وقتی از پیشم رفتی دوریت برام عذاب آور بود گفتم خوب از یادم میره ولی وقتی نامتو خوندم  متوجه شدم تنها کسی هستی که منو فقط بخاطر خودم دوس داری و منم دیدم چه گوهری رو از دست دادم . سینا گفت : پدر و مادرت چی آیا اونا همین موقع سخنان سینا رو قطع می کنه و می گه برام تنها تو مهمی  سینا از حرفهای اکرم خوشحال و شادمان پس از زیارت امام راهی مهمانسرایی که فرهاد بود می رن   بین راه می گه فرهاد چی : اکرم می گه که فرهاد تنها کسی هست که موافق کاراشه وقتی به مهمانخونه میرسن فرهاد خواب بود و سینا می گه من مزاحمتون نمی شم و میرم فردا صبح میام اکرم هم با ترس می گه نه منم باهات میاد بریم شهرو بگردیم و بعد بریم خونه فردای آن روز عازم تهران می شن و بعد از رسیدن به خونه می رن دانشگاه و با مخالفت رئیس دانشگاه مواجه میشن ( سینا بعلت اینکه بدون اجازه و مدت زیادی غیبت داشت ) اکرم فکری به ذهنش می رسه و پیش باباش میرن و با خواهش می خوان که کار سینا رو درست کنه و پدر اکرم هم با یک زنگ موافقت می کنن که سینا به دانشگاه برگرده و سینا به قهوه خانه برمیگرده همین که صاحب قهوه خانه سینا رو می بینه می گه خوش اومدی می دونستم برمی گردی کارگری رو جانشین نکردم  

بعد از گذشت چند ماه اکرم با خونوادهاش صحبت می کنه که سینا برای خاستگاری خونشون بیاد و با مخالفت شدید پدرش مواجه می شه و با خواهش تمنا قبول می کنن سینا همراه با قهوه خانچی و عیالش برای خاستگاری میرن خونه اکرم و بعد از صحبتهای زیاد پدر اکرم می گه بدرد هم نمی خورن و اونا رو بیرون می کنه پاسی از شب گذشته بود و اکرم با مامان و باباش کلنجار می رفت و می گفت فقط سینا روزها از پی هم میگذشت و هر روز عشق اکرم به سینا بیشتر و بیشتر می شد و خاستگارهای دیگه ( وقتی متوجه شدند ) بیشتر در خونه اکرم میومدند تا اینکه انقلاب شروع میشه و خانواده اکرم فصد سفر به آمریکا رو داشتند ولی اکرم می گفت نه فقط ایران و با سینا  ، روزی اکرم به پدر و مادرش می گه  که داره با سینا ازدواج می کنه و بعد از نزا فراوان و با مخالفت اکرم تا جایی طول کشید که پدر اکرم دیگه قید اکرم رومی زنن و خونه رو بهش می دن و می رن آمریکا و اکرم و سینا ازدواج می کنن یه جشن خوب اما خودمونی با کمک پیر مرد مهربون وزنش (قهوه خانچی)  و همکلاسیهاشون می گیرن و زندگی مشترک رو آغاز می کنن روزها از پی هم می گذشت تا اینکه جنگ شروع می شه و سینا عازم جبهه می شه دوری از اکرم و تنها گذاشتن اون ولی از یه جایی دلش قرص بود از سکینه خانم ( زن قهوه خانه چی ) . روزها پی هم می گذشت و سالها از پی هم تا اینکه جنگ تموم می شه و اکرم و سینا با مشکلات فراوان هر دو اونها تو یه شرکتی استخدام میشن سالهای بعد جنگ خیلی سخت براشون می گذشت تا اینکه عید سال 69 خداوند عیدی به اونها هدیه می ده یه پسر که اسمشو امید می زارن امید نور تازه ای تو زندگی اونها میشه و از تنهایی درشون میاره دیگه اکرم برای کار نمیره و تو خونه به پرورش امید روزها رو به شب می سپاره و سالها از پی هم میگذشت تا اینکه امید پا به دوران تحصیل گذاشت اکرم هنر خودشرو به امید یاد میده و امید  دیگه می تونست گلیم خودشرو از آب بکشه بیرون  و دیگه می تونست براحتی ویلن و ارگ بزنه ( البته 3 سال طول کشید) اکرم هر چی درباره موسیقی میدونست نکته به نکته به امید انتقال میداد حتی وقتی امید دلسرد و خسته میشد با تعریف داستانهایی از موسقیدانان اونو دوباره تشویق می کرد  دوستی و محبتی که میان امید و اکرم بود فراتر از مادرو فرزندی شده بود   تا اینکه سالها از پی هم میگذشت تا امید به سن سال جوونی رسید و موقع انتخاب رشته تحصیلی ، امیید بیشتر ادبیات رو دوست داشت آشنایی امید با اساتید بزرگ و شعرای ایران اونرو شیفته ادبیات کرده بود ولی سینا بهش می گه نه فنی امید موقع امتحانات سر جلسه حاضر میشه و از عمد کارنامشو سفید تحویل می ده و موقعه ای که سینا متوجه میشه بهش می گه بایستی بری خدمت تا آدم شی . امید تو دوران سربازی به همه چیز فکر می کرد الا ادامه تحصیل تا اینکه خدمت به پایان رسید و امید با اسرار اکرم و قولی که بهش داده بود تو رشته که دوست نداشت قبول شد و از عمد شهرستان دوری رو برای تحصیل انتخاب کرد و زندگی همچنان ادامه دارد

دوس دارم آخر داستان خودتون رو جای یکی از این سه نفر بزارید و اشتباهات و کارهایی که باید و نباید انجام میداد بگید

 داستان رو خیلی خیلی خلاصه تموم کردم چون شما خواستید ممنون از لطف شما

نوشته شده توسط :امید احمدی
جمعه 18 آذر 1390-08:24 ب.ظ
نظرات() 

How long do you grow during puberty?
دوشنبه 30 مرداد 1396 07:33 ق.ظ
It's amazing in support of me to have a site,
which is beneficial designed for my experience.
thanks admin
parisa.e
چهارشنبه 30 آذر 1390 08:46 ب.ظ
merc sar zadai miam pishetoon baz
پاسخ امید احمدی : شما هم مرسی از اینکه سر زدین
آجی رزآبی
شنبه 26 آذر 1390 02:02 ب.ظ
بخدا نتونستم بخونم برم تهران همشو از اول میخونم. باورکن
پاسخ امید احمدی : حرفت برای ما سند شش دانگه
دوست
چهارشنبه 23 آذر 1390 09:30 ق.ظ
سلام
داستان خوبی بوده اما من خودمو جای امید میگذارم و اشتباهات اونو میگم بهترین نظر سینا داده و باید به حرف اون گوش کنه الان شرایطی نیست که بخواد بره دنبال رشته گل بلبل و سربار انگل جامعه مشه باید فکر کار اینده خودش باشه و درکنارش ادبیات هم بخونه هر چی جای خودش .
داستان قشنگی بود تشکر
شادی
سه شنبه 22 آذر 1390 10:20 ب.ظ
فقط براااااااااااااااااااااااااااااااااام دعا کن..............................خیلی وضعم بده.....................
شادی
سه شنبه 22 آذر 1390 10:19 ب.ظ
ازت ممنونم ک اینقد برات مهمم......................................
شادی
سه شنبه 22 آذر 1390 10:18 ب.ظ
کیومرث ازم سیر شد...رفت سراغ یکی دیگه من هیچی براش کم نذاشتم............................................................وای چ کارا ک براش نکردم........................................................................اخ ک چقد الان تنهام..........................





بیا بخون..............................
شیوه دریا
سه شنبه 22 آذر 1390 05:06 ب.ظ
ممنون از لطفت.
شاید زندگی ما هم یه قصه باشه.
شیوه دریا
سه شنبه 22 آذر 1390 04:59 ب.ظ
مطلب "درباره وبلاگ"ت زیباست.
آجی رزآبی
سه شنبه 22 آذر 1390 12:17 ب.ظ
افسر جوان
دوشنبه 21 آذر 1390 10:10 ب.ظ

b e h z a d
دوشنبه 21 آذر 1390 08:52 ب.ظ
سلام امید خوبی؟ امیدوارم که خوب باشی و سلامت........ .
مرسی از لطفت راستی چرا در مورد شهریار؟ پایان نامه هست یا از روی علاقه؟؟
پاسخ امید احمدی : سلام آقا بهزاد دو روزی بود نبودم
ببخشید ولی اگه یک دهم اون چیزهایی که از شهریار می دونم میدونستید بخدا دیوونه می شدید شهریار شخصیت کوچکی نیست راستی داستانی رو نوشتم مربوط به یکی از همشهریان شماست البته تو چرکنویسه وقت نکردم هر وقت ، وقت کردم اونرو تقدیم به آذریهای عزیز می کنم
massan
دوشنبه 21 آذر 1390 08:29 ب.ظ

چطوری آقای امید خان؟..
همونجوری که گفتی خیلی خلاصه نوشتی.. و اصلا فرصت نکردی شخیصیت های داستان رو با ما آشنا کنی..
اما مشکلی که بنظر من توی اعمال افراد داستان موج می زنه.. عدم درک متقابل بود..
و تو یه جورایی فقط طرح اصلی کار رو برای ما تحریر کردی.. برای نوشتن نباید اینقدر عجول بود..
یه سئوال داشتم این داستان تخیلی بود یا براساس واقعیتی نوشته شده؟....
راستی دیدی پرسپولیس چطور آبرومون رو برد منکه حسابی اعصابم خراب شد..
البته از قبلش هم می دونستم این جور می شه..حالا شاید یه تکونی بدن به خودشون با یه مربی جدید.. البته اگر یه مربی درست درمون بیارن.. راستی امید چرا برا مطالبه جدیدم نمی نظری؟!.. بدو.. منتظرتم..
پاسخ امید احمدی : ممنون داستان کامله ولی تو وبلاگم فقط بخاطر خانندگان مجبور شدم خلاصه کنم حق با شماست
داستان کامل این زندگی چیزی حدود 100 صفحه ست با شرح کامل رخدادهایی که شما عزیزان خلاصه اونرو خوندین
massan
دوشنبه 21 آذر 1390 07:44 ب.ظ
سلام به دوست ِ عزیزم..
مطلبی گذاشتیم..که منتظره نظرات عزیزیست..
و قراری داریم آخر ِ هفته.. جمعه.. ساعته 20:30 دقیقه..
مراسمی هست.. که امیدوارم با بودن ِ گلم.. به خوشی تبدیل بشود..
از الان اعلام کردم که وقتت رو آزاد بزاری..
اگه خواستی هم می تونی با خودت همراه بیاری.. هر چند تا که خواستی..
منتظره حضوره نازت هستم..
setare
دوشنبه 21 آذر 1390 07:16 ب.ظ
شب از شبهای پاییزی ست
از آن همدرد و با من مهربان شبهای شك آور
ملول و سخته دل گریان و طولانی

شبی كه در گمانم من كه آیا بر شبم گرید ، چنین همدرد
و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی
من این می گویم و دنباله دارد شب
خموش و مهربان با من
به كردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ،‌ دل بركنده از بیمار

نشسته در كنارم ، اشك بارد شب
من اینها گویم و دنباله دارد شب
setare
دوشنبه 21 آذر 1390 06:38 ب.ظ
این دستهای ساده و خالی دخیلتان...ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ امید احمدی : « ای خدایی که وقتی حلقه‌های بلا به هم گره می‌خورد و انسان را در فشار قرار می‌دهد ؛ در این زمان دری را به روی بندگان باز می‌کند که فکر و وهم بشر هم به آن جا نمی رسید. خدایا صلوات خود را بر محمد و آل محمد نازل فرما و دوست ما را که در بن بست گیر کرده است، تو خودت راهی برایش باز کن که به عقل ما نمی رسد
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 03:36 ب.ظ
آموخته ام اگر زندگی را سخت بگیرم ، سخت می گذرد ، آموخته ام که هیچ اتفاقی بدون دلیل رخ نمی دهد . آموخته ام یک درصد امید کمی است اما صفر نیست پس همیشه امیدی هست
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 03:35 ب.ظ
فاصـــ♥ــه هارا بگذار برای خودشـــ♥ـــان


تا می توانند قـــ♥ـــد علم کنند


چه بـــ♥ـــاک


مـــ♥ـــا از ورای تمام حـــ♥ـــصارها


باز هم عاشـــ♥ـــقانه میگوییم


♥♥♥
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 03:34 ب.ظ
دوستی کلامی نیست که کهنه شود یا بپوسد,دوستی آیین مقدسی است که همواره به جا می ماند.
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 03:33 ب.ظ
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ... تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ... تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست.... تنهایی را دوست دارم زیرا.... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 03:33 ب.ظ
عشق یعنی دستهایم ماله توست/ چشمهای خسته ام دنبال توست/ عشق یعنی ما گرفتار همیم / دوستدار هم طرفدار همیم/ هرچه میخواهد دلش آن می کند میکشد مارا و کتمان میکند/ عشق غیر از تاولی پر درد نیست/ هرکس این تاول ندارد مرد نیست/ آمدم تا عشق را معنا کنم/ بلکه جای خویش را پیدا کنم/ آمدم دیدم که جای لاف نیست/ عشق غیر از عین و شین و قاف نیست/
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 03:27 ب.ظ
کاش میشد ما بهاری میشدیم خیس آواز قناری میشدیم

کاش از خوبان عالم میشدیم توبه میکردیم، آدم میشدیم

کاش نامردی نصیب ما نبود درد بی دردی نصیب ما نبود

کاش چوپان دل ما عشق بود

پاسبان محفل ما عشق بود
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 01:41 ب.ظ
سلاممممممممم داداش خوبی؟؟؟

مرسی که اومدیننننننننن

بازم بیا خوشحال میشما
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 01:40 ب.ظ
روزها در طلبت می‌پویم
در فراقت همه شب می‌مویم
قصه شوق تو از خود با خود
دم بدم میشنوم میگویم
در سرا پای بتان حسن ترا
تو بتو موی بمو میجویم
رنگ و بویت ز خیالم نرود
چون شوم گل همه گل میرویم
در غمت بهر وضو وقت نماز
زاب دیده رخ خود میشویم
در تمنای لقایت چون فیض
کو بکو بیسر و پا می‌پویم
سر سودای تو دارم چکنم
میروم میطلبم میجویم
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 01:39 ب.ظ
چقدر از آسمان دورم
چقدر رنگ زمین گرفته دلم
چقدر غرق ظلمتم، چقدر دلتنگ نورم
از آسمان به زمین نیامدیم برای رنگ زمین گرفتن
اینجا قرار بود نقطه ی پروازم شود تا خدا،
اینجا قرار بود همانی شوم كه او می پسندد.
خودش تو را به یادم اورد ، خودش تو را در دلم نشاند
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 01:37 ب.ظ
باران میبارد، به حرمت کداممان نمیدانم! من همین قدر میدانم باران صدای پای اجابت است و خدا با همه جبروتش دارد ناز میخرد... نیاز کن!
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 01:35 ب.ظ
عشق یعنی موسیقی اسم تو...
ساده اما تا ابد شنیدنی...
یعنی تو که بی بهانه و دلیل...
بهترین دلیل عاشق شدنی...!!
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 01:34 ب.ظ
اینجا ماندن بهانه می‌خواهد….اینجا حرف‌های بی‌
منطق من بوی دل‌ تنگی میدهند…خیابان‌های غرب برایم غریب اند….اینجا که
گودالی برای باران‌های پائیزی نیست، حس درد و دل‌ را کور می‌کند….من از
اینجا، صبر را در پیچیده‌ترین نحو ساده آموختم….ابر خاکستری، کافی‌ تلخ،
پک زدن به سیگار، تزئینی برای دل‌ افسرده‌ای بیش نیست…وقتی در غرب ترین …
گوشهٔ غرب خاکستری میشوی ،سیگار تنها نور چشمک زن امیدی است برای حس بودن
تو ….اینجا مردن بهانه نمی‌خواهد، وقتی تو نباشی‌
شقایق عاشق
دوشنبه 21 آذر 1390 01:34 ب.ظ
به دریایی درافتادم که پایانش نمی بینم


به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی بینم


امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم


غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم


قصه از عشق به گوش من دیوانه چه خوانی


بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم...
آسمان
دوشنبه 21 آذر 1390 12:23 ب.ظ
اشکی که شمع ریخت به احوال خویش

نوری فشاند، که گرفتم به فال خویش

شاید به فکرِ آن نخِ شمع، بود بی قرار

پروانه ای که به شب دوخت بال خویش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر






نمایش نظرات 1 تا 30