تبلیغات
ترانه های امید - عشق و بی وفایی
زندگی پنجره ایست رو به آسمان گاهی ابری دلگیر گاهی آفتابی دلباز
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

[cb:blog_page_title]

عشق و بی وفایی

روزی روزگاری در گوشه ای از این زمین پهناور یک پسر که تازه درسشو تموم کرده بود در یکی از خیابونهای شهر شلوغ مغازه ای اجاره کرده بود این پسر از نظر معیار جامعه خانواده ای فقیر داشت  و با کار تلاش روزی حلال کسب می کرد  روزها همینطور می گذشت تا اینکه روزی تلفن مغازه اش به صدا در اومد  الو   ولی جوابی نیومد  قطع کرد دوباره  این کار تا  3ساعت  تکرار شد دیگه پسره گوشی رو بر نداشت فردای اون روز دوباره گوشی بصدا در اومد این بار دختری سلام داد و در خواست دوستی با پسره رو داد پسره اولین بارش بود نمی دونست چکار کنه قراری باهم در پارکی گذاشتند فردای اون روز دختره و پسره در پارک همدیگرو ملاقات کردند و فردای اون روز دختره زنگ می زنه و نظر پسر رو راجب خودش جویا میشه پسره هم تا به حال تو این موقعیت نیفتاده بود نمی دونست چی بگه بلاخره دوستی اینها 3 ماهی طول می کشه غافل از اینکه دختره بغیر این پسره با چند نفر دیگه دوست بوده ولی پسره داشت کلید قلبشو آماده هدیه دادن به  دختره می کرد . تصمیم می گیره پسره با یک هدیه جلوی در مدرسه دختره رو ببینه و راز دلشو بهش بگه ولی پسره دختره رو دید که با یک پسر دیگه قدم زنان از جلوی او رد شدند و اصلاً بهش اعتنایی نکرد پسره مات و مبهوت خشکش زده بود  

رای اینکه متوجه مطلب بشید به فرض اسم پسره رو علی میزارم)

علی از شدت ناراحتی چند روزی به خودش نیومد تا اینکه تصمیم می گیره بره و با دختره صحبت کنه جلوی مدرسه منتظر دختره بود دید داره میاد خواست نزدیک بشه که دوباره دید با پسره دست داد طاقت نیاورد  وقتی دید پسره رفت مغازه نزدیک شد و علت را جویا شد دختره گفت برادرمه و بهت زنگ می زنم ولی علی دلیل بی مهری شو خواست جویا بشه که پسره از مغازه بیرون اومد و از دختره پرسید کیه و دختره جواب داد مزاحم . علی که چشاش سیاهی می رفت به پسره برگشت و گفت  به شما ربطی نداره و درگیر می شن  بعد از نیم ساعت علی خونین و مالین برمی گرده و ناراحتی تموم وجودشو فرا میگیره

بعلت اتفاقاتی که افتاده بود جرأت خونه رفتن هم نداشت می ره مغازه دوستان و همسایگان علت رو جویا می شن ولی علی فقط سکوت رو دوست داشت تا اینکه بعد از ساعتی دختره زنگ می زنه و می گه که تو به چه دلیلی حرفامو باور نکردی و با داداشم درگیر شدی ولی پسره دیگه نمی خواست صداشو بشنوه و قطع می کنه چند بار تکرار می شه تا اینکه پسره گوشی رو از پریز در میاره بهونه ای برای رفتن به خونه می خواست جور کنه آخه بد جوری کتک خورده بود و آثارش تو چهره اش داد می زد تصمیم می گیره دیگه عاشق کسی نشه و سرشو پایین بندازه و کارشو انجام بده ولی مگه دل آروم می گرفت باز طاقت نمیاره و می ره جلوی مدرسه و دزدکی نظاره گر دختره می شه و تعقیبش می کنه تا خونشو یاد بگیره وموفق میشه از همسایگان پرس و جو می کنه متوجه می شه که دختره بهش دروغ گفته و داداش بزرگش باهاشون زندگی نمی کنند تموم وجودش آتیش میگیره و بفکر انتقام میوفده غافل از اینکه دختره شمارشو تو مدرسه به همه داده بوده  و دیگه آبرویی براش نمونده بود هر روز مزاحم تلفنی داشت تا اینکه روزی یکی ازمزاحم ها گفت می خوام کمکت کنم علی هم موقعیت رو عالی می بینه و می خواد توسط اون دختره به هدفش برسه ( انتقام ) کل اطلاعاتی که نیاز داشت از اون دختره می گیره  و متوجه می شه که علی ششمین پسری بوده که با دلش بازی کرده روزها همین جور می گذشت  تا اینکه نقشه می کشن با دوستی باهم لج دختره رو در بیارن غافل از اینکه دختره عشق اولش بود و واقعاً به صافی و صداقت علی عاشقش شده بود

برای اینکه متوجه داستان شید اسم دختره رو مریم می آورم و اسم دختر اولی رو مثلاً خدیجه

علی ومریم هر روز همدیگر رو جلوی مدرسه میدیدن تا لج دختره رو در بیارن تا اینکه وقت امتحانات فرارسیده بود برنامه اینها با موفقیت ادامه پیدا می کرد و خدیجه از حسادت نمی دونست چکار کنه اینکه روزی جلوی علی و مریم رو می گیره و شروع به توهین و آخر سر مرکبی که در دست  داشت   می ریزه رو پیرهن علی  ، علی از این کار خدیجه خوشحال می شه تو دلش می گه که انتقاممو ازش گرفتم بعد از گذشت چند ساعت که مغازه بود صدای زنگ تلفن بلند می شه خدیجه بود گفت معضرت می خواد و اشتباه کرده دوست داره برگردن به دوران قبل و خدیجه اشتباهشو جبران کنه ولی علی دیگه دوستش نداشت جای محبت کینه خدیجه تو دلش پر شده بود و به خدیجه جواب نه گفت و گفت مریم رو دوست دارم و می خوادش این حرف علی مثل کبریتی که به انبار باروت زده باشی دختره رو گرفت و شروع به بد و بیرا گفتن و اینکه تلافی شو سرتون در میارم و به خونواده مریم می گم علی بعد از شنیدن جریان رو به مریم می گه و مریم ( چون دوسش داشت ) گفت مشکلی نیست فردای اون روز مریم به همکلاسی هاش جریان خدیجه رو تعریف می کنه و درگیری میان ماین دو صورت می گیره و مدیر مدرسه والدین هردوشون رو می خواد و هر دو کوتاه میان فردای اون روز علی بی خبر از همه جا دوباره میره جلوی مدرسه دختره نمی دونست داره چیکار می کنه مریم با دیدن علی همه چیز رو فراموش می کنه و با لبخند میره پیشش علی برای اولین بار یه دسته گل زیبایی برای مریم خریده بود و مریم با دیدن اون دسته گل مثل اینکه دنیا رو بهش داده باشن تو پوست خودش نمی گنجید در این میان خدیجه که صنحه رو می بینه دود از کله اون بلند می شه  علی که داشت با مریم آروم آروم قدم می زد شروع به صحبت کردن می کنه و می گه که این گل برای کمکی که به اون کرده بود تقدیمش کرده و برای همیشه می خواد ازش خداحافظی کنه دنیا رو سر مریم خراب میشه و می افته زمین می بینه که علی ناراحت شد به روی خودش نمیاره و می گه پام سر خورد مریم هم اینکه به خونه می رسه ولو میشه مامان مریم با دیدن این صحنه جیغ زنان میاد و مریم رو به بیمارستان می برن بله مریم ناراحتی قلبی داشت و علی خوشحال از پیروزی به مغازه اش می رسه وپس از چند ساعت انتظار داشت مریم زنگ بزنه ولی غافل از همه جا مثل یه مار همش فکرش شده بود که زنگ بصدا در بیاد ولی صدایی در نمیاد فکر می کنه این هم مثل اون یکی هاست ولی دلش برای صدای مریم تنگ شده بود فردای اون روز رفت جلوی مدرسه ولی اثری از مریم نبود برگشت مغازه تا اینکه زنگ تلفن بصدا در اومد فکر کرد مریمه و گفت خوبه پس یادی از ما کردی ولی یکی دیگه بود گفت مریم خانون تو بیمارستانه و نمی تونست بیاد مدرسه ما برای ملاقات پیشش رفته بودیم و اون از من خواست بهت زنگ بزنم و بهت بگم ناراحت نباشی  علی نمی دونست چکار کنه پا میشه میره بیمارستان ولی بیمارستان راش نمی دن تا شب گریه کنان داشت قدم می زد تا اینکه گشت بهش گیر میده و می برن کلانتری

ادامه دارد.



نوشته شده توسط :امید احمدی
یکشنبه 15 آبان 1390-11:30 ق.ظ
نظرات() 

How do you grow?
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:56 ق.ظ
Wow, this article is fastidious, my sister is analyzing
these kinds of things, therefore I am going to tell her.
http://ossifiedsermon279.snack.ws/
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:34 ق.ظ
Hmm is anyone else having problems with the images on this blog
loading? I'm trying to figure out if its a problem on my end or if it's the blog.
Any responses would be greatly appreciated.
محمد
چهارشنبه 9 آذر 1390 08:56 ب.ظ
سلام امید جون واقعا داستان ها عالیه. اگه ناراحت نمیشی داستانات رو تو وبلاگم گذاشتم. اگه ناراحت میشی حذف میکنم.
b e h z a d
شنبه 28 آبان 1390 10:44 ق.ظ
سلام امید خان خوبی؟
داستان قشنگی بود منتظر ادامشم
گلی
سه شنبه 17 آبان 1390 12:01 ق.ظ
[گل
]
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر