تبلیغات
ترانه های امید - ماجرای عشق و رسوایی عارف قزوینی!
زندگی پنجره ایست رو به آسمان گاهی ابری دلگیر گاهی آفتابی دلباز
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

[cb:blog_page_title]

ماجرای عشق و رسوایی عارف قزوینی!

عارف قزوینی، شاعر و ترانه‌سرای مشهور دوران مشروطه، دلباخته افتخار‌السلطنه دختر ناصرالدین شاه بود.

عارف قزوینی به خاطر همین دلدادگی، تصنیف زیبای «افتخار آفاق» را به نام وی می‌سراید:

افتخار همه آفاقی و منظور منی             شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
ز چه رو شیشه ی دل می‌شکنی            تیشه  بر  ریشه ی  جان از چه زنی؟
سیم  اندام ولی  سنــگ   دلی             سست  پیمانی  و  پیمـان  شکنی

ملاقات‌های افتخار السلطنه و عارف در مجالس بزمی‌ صورت می‌گیرد که شوهر افتخار السلطنه

 «نظام السلطان»، دوست صمیمی‌ عارف آن را بر پا می‌کرده و به قولی خودش به دست خود

تیشه به ریشه‌ی زندگی اش می‌زند و الحق و الانصاف عارف هم حق دوستی را به کمال و تمام

 ادا می‌کند!

در همان بزم‌های سه نفره، نه تنها با ایما و اشاره و شعر‌های پرشور عاشقانه دل همسر دوست

 صمیمی‌اش را از راه به در می‌برد، بلکه خودش هم آنچنان دلباخته می‌شود که آرزو می‌کند جای

 نظام‌السلطان باشد. بطوریکه در یک تصنیف فریاد می‌زند که «اگر عارف، نظام‌السطان شود، چه میشه؟.

کم کم نظام السلطان از این شعرها و آن نگاه‌ها و آه‌ها، پی به عمق فاجعه می‌برد و می‌فهمد

که چه آتشی روشن کرده اما برنامه‌های بزم همچنان بر اثر مکر زنانه‌ی افتخار السلطنه ادامه

 می‌یابد. نظام‌السلطان ناچار بود در این بزم‌های سه نفره شرکت کند اما جرأت نمی‌کرد حتی

برای قضای حاجت هم لحظه ای مجلس را ترک کند. تا اینکه یک شب هر چه مقاومت می‌کند،

 فایده ای نمی‌بخشد و ناچار می‌شود که برای چند لحظه‌ای برود و زود برگردد. اما هنگام بازگشت

با آنچه که نباید، روبرو می‌شود و دوست عزیز و همسر زیبایش را در حالتی نامناسب می‌بیند.

البته نظام السلطان چیزی به روی خود نمی‌آورد و با خونسردی مجلس بزم آن شب را بی آنکه

 خم به ابرو بیاورد، به پایان می‌رساند. به این ترتیب بزم‌های سه نفره برچیده می‌شود، اما عارف از این عشق دست بر نمی‌دارد و مرتب تصنیف‌های عاشقانه به اسم افتخار السلطنه می‌سراید. این تصنیف‌ها به گوش زن و شوهر می‌رسد و زن را دل شیفته‌تر و شوهر را خشمگین‌تر می‌کند.

افتخار‌السلطنه که دیگر در مقابل این عشق طاقت نداشت، یک روز با احتیاط به همسر می‌گوید که

چون عارف وضع زندگی‌اش خوب نیست، یک شب او را دعوت کند و به رسم صله به او مقداری

کمک برساند. نظام السلطان که دل پر دردی از دوست ناجوانمرد خود دارد، اینجا دیگر رگ غیرتش

 به جوش می‌آید و می‌گوید «لازم به دلسوزی شما نیست، آن صله‌هایی که شما می‌خواهید به عارف

بدهید، او از زنان زیبای دیگر می‌گیرد.

 



نوشته شده توسط :امید احمدی
یکشنبه 15 آبان 1390-11:24 ق.ظ
نظرات() 

Why does it hurt right above my heel?
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:58 ب.ظ
I just like the helpful information you supply in your articles.
I will bookmark your weblog and take a look at again right
here frequently. I am reasonably certain I will be told many new
stuff right here! Best of luck for the next!
http://mauradetjen.hatenablog.com/entry/2015/06/24/043010
چهارشنبه 18 مرداد 1396 04:19 ب.ظ
My programmer is trying to persuade me to move to .net
from PHP. I have always disliked the idea because of the costs.
But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type on numerous websites
for about a year and am concerned about switching to another platform.
I have heard fantastic things about blogengine.net.

Is there a way I can import all my wordpress content into
it? Any kind of help would be greatly appreciated!
قاصدک
یکشنبه 22 آبان 1390 09:42 ق.ظ
وای خدا چه هیولایی بوده این عارف
ازش متنفر شدم
عشق یعنی یه پلاک
چهارشنبه 18 آبان 1390 03:00 ب.ظ
بسیار زیبا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر