تبلیغات
ترانه های امید - وفای معشوق
زندگی پنجره ایست رو به آسمان گاهی ابری دلگیر گاهی آفتابی دلباز
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

[cb:blog_page_title]

وفای معشوق

ر

روزی در یکی از شهرهای ایران معلمی رو برای تدریس به یکی از دهات فرستاده بودند این معلم جوان و خیلی زیبا رو و خوش برخورد بود

از قضا روز اول به خونه کد خدا میره و خودشو معرفی می کنه  کد خدا نیز با روی باز از اون پذیرایی و خانه ای در اختیار او قرار می ده

کدخدا یک پسر مریض و  دختر جوان و زیبا رویی داشت مهر این معلم بعد از گذشت مدتی در دل این دختره می شینه و دختر عاشق معلم میشه معلم نیز بی خبر از همه جا هر روز به خونه کد خدا سر میزده و به پسر کدخدا که مریض بود درس یاد می داد دختر نیز از این موقعیت استفاده می کنه و او نیز شروع به  یادگیری می کنه دختر تو رویا ها برای خود دنیایی زیبا ساخته بود از قضا روز گار می چرخد و دختر دیگر طاقت نمی آرد و به معلم جریان عاشقیشو می گه معلم نیز بین دو راهی مونده نه می تونست به دختر بگه که من زن دارم ونه می تونست دل دختره رو بشکنه و این جریانُ  به زمان موکول می کنه ولی نمی دونست که دختر از اون برای خود بتی ساخته و هر روز پرستش می کنه .

روز گار همین جور می گذشت تا اینکه مدرسه ها تعطیل می شه دختر دیوونه وار دنبال عشق خود می گشت غافل از اینکه اون برای اینکه به اون ده برنگرده تو آموزش و پرورش دنبال تعویض جا بوده

دختر مریض و افسرده شده بود هر روز بدتر از روز قبل می شد آخه عشق چیزی نبود که درمان داشته باشد

از همین رو خانواده دختره هر روز به دنبال علت بیماری دخترشون آواره شهرها شدند از قضا روز گار دوباره بد تا کرد برادر دختره بعلت سرطان می میره و  پدر دختره از این مصیبت  کمرش می شکنه و زمونه نا مردیشو تکمیل میکنه و پدردختره نیز از دنیا میره.

دختر دیگر تنها شده بود چون دیگه تکیه گاهی نداشت آواره شهر ها شد تا به وصال معشوقش برسه یادگاری اون از معلم فقط یک دستمال بود و امید به پیدا کردنش . روزها و شبها دنبال یارش بود تا اینکه بعد از ماهها پرس و جو متوجه می شه به یکی از شهر های دیگه رفته و مشغول درس دادن شده

شوق و امید تموم وجودشو فرا می گیره آخه بعد از گذشت چند سال موفق شده نشانی عشقشو پیدا کنه اما

غافل از اینکه معلم بچه دار هم شده وقتی در خونه معلمرو میزنه این صحنه رو می بینه تموم وجودشو غم و غصه فرا می گیره دختره بیهوش می افته

وقتی چشماشو باز می کنه می بینه گوشه یک تخت تو بیمارستان بی کس خابیده  از جا پا می شه تا بره بیرون ولی دیگر نای راه رفتن دیگه نداشت دنیا براش تموم شده بود شروع به خندیدن برای اتفاقها می کنه غافل از اینکه دیگر کسی اونو نمی شنا سه

تنها و بی کس گوشه خیابونها گدایی می کرد همه بهش می گفتن دیوونه اما اون از اون شهر نمی رفت چون بوی عشقش فضای اون شهر و پر کرده بود

بعله اون دختر روانی شده بود حتی پسر وقتی اونو می دید راهشو عوض می کرد تا اونو نبینه اما دختره دنبال اون حتی کوچه به کوچه می گشت .

منتظر نظرات خوب و سازندتون هستم.



نوشته شده توسط :امید احمدی
چهارشنبه 11 آبان 1390-10:53 ق.ظ
نظرات() 

How can I increase my height after 18?
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:32 ب.ظ
This is a great tip especially to those new to the blogosphere.
Brief but very accurate info… Thanks for sharing this one.
A must read post!
ثریا
سه شنبه 22 آذر 1390 12:45 ب.ظ
مطب هاتون خیلی زیباست خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوب بود.


نیشتو ببند
رها
چهارشنبه 2 آذر 1390 09:18 ق.ظ
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و اسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم و هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم
این مطلبت بی نظیر بود
موفق باشی

پروانه
دوشنبه 16 آبان 1390 07:44 ق.ظ
سلام دوست عزیز قلم بسیار فوق العاده ای دارین بهتون تبریک می گم میدونم که در این وبلاگ موفق می شین و ارزوی موفقیتتون از خدای متعال خواستارم موفق باشی .بسیار زیبا بود
قاصدک
یکشنبه 15 آبان 1390 09:49 ق.ظ
سلام ممنونم که بهم سر زدید شما قلم زیبایی دارید ساده صمیمانه و دلنشین
امیدوارم همیشه شاد و سربلند باشید
تا بعد...
قاصدک
پنجشنبه 12 آبان 1390 05:17 ب.ظ
این جور وفا خیانت به خود و خداست
خدا بنده هاشو ازاد افریده
عشق هم افریده شد تا انسان رو به کمال برسونه نه به جنون
شیوا
پنجشنبه 12 آبان 1390 09:26 ق.ظ
سلام ممنون که سر زدین خیلی غمگین بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر