تبلیغات |
ترانه های امید
زندگی پنجره ایست رو به آسمان گاهی ابری دلگیر گاهی آفتابی دلباز
|
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم که تو به لبخندی ، این فاصله ها را برداری تو توانایی بخشش داری ؟ دست های مهربانت توانایی آنرا دارند ؟ که مرا زندگانی بخشی چشم های قشنگ تو به من آرامش می بخشد و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دگر است می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من ادامه مطلب [ جمعه 3 آذر 1391 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
گل من غصه نخور زندگی جزر و مد داره دنیامون یه عالمه ،آدم خوب و بد داره گل من غصه نخور همه که دشمن نمیشن همه که پر ترک مث تو و من نمیشن گل من غصه نخور،گریه پناه آدماس ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنما س گل من غصه نخور زندگی نقش آدماست خدا رو چه دیدی شاید فردامال ماست ادامه مطلب [ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 10:25 ق.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
دلم باز ، به یاد خاطراتت تپیدن کرد
باز در خلوت و خواب ، دست خیالم صورت ماه تو را نقش نمود ادامه مطلب [ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ] [ 08:31 ب.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
محکوم به تنها بودن
آفریده شده ام خوش در کنارت بودن نه چشیدن آن! برگهای وجودم را زرد و زرد کرده ! در دل خاک تنیدم ولی این خاک مرا در خود بلعید ! در انتظارتلخ برای خداحافظی ابدی هستم!. ... [ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 11:16 ق.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
تا ایام جدایی تو ، آمد بسراغ دل من پژمرده شد جکر لاله ، بداغ دل من اشک چشمم گشتی ، ز دیده برون رفتی همه بگذارد و غم تو آید بسراغ دل من گلهای دل امید تازه آوای شکفتن داشت گذر افتاد خزا ن را به باغ دل من گردش ایام به کام من تلخ سپری گشت پر خون شد از کردار ایام زین دل من آنکه رخساره او ، چشم امید دل من بود رفت زچشم من ، شد خار دل من
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 10:04 ق.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
وقتی به کسی دل می سپاری و احساس می کنی تموم وجودت مملو از عشقه ، وقتی که عشقت و آنها که نیازمند یاریشان هستی درست در حساس ترین نقطه رهایت می کنند وقتی در دست همان عزیزان که پشتوانه و پشت گرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ؛وقتی به عشقت و تکیه گاه استوارت سوگند می خوردی در آن لحظه احساس می کنی ، مار خفته ای می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است، وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی و عشق های دروغین را می ربایدو لجن متعفن خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد .... ادامه مطلب [ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
نرفت از دل ، هرگـــز نام زیبای تو هنوز می تپــد این دل ، برای دیدار تو توهستـی گلشن گشته سرایم ، ز یاد تو مدام می شنوم ، در دل صدای ناز تو گر نبود نسیبم ای امید ، غم مدار که تو نبودی لایق این
گنج ، و مهمان دل تو تقدیم به خاله عزیزم [ سه شنبه 16 اسفند 1390 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
دوباره عاشقت میشم ، واسم کاری نداره توی این زمونه ، اگه عمری واسم بمونه به من بگو دلبرکم ، چرا تنهام گذاشتی [ دوشنبه 8 اسفند 1390 ] [ 01:15 ب.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
این سوالیست که ما باید هر روز از خودمان بپرسیم تا بدونیم کجای کارمان اشتباه بوده ؟ دیگر به چه روی بخواب بینم رویش ادامه مطلب [ پنجشنبه 13 بهمن 1390 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
سلام به بهونه قشنگ زندگیم از آخرین باری که برایت دست به قلم شده ام مدت زیادی نمی گذرد،چون همیشه در یادم هستی هر چی که در توانم به نوشتن تبدیل میشه توصیف توست اول از همه وقتی در خواب پس از مدتها، اتفاقی گذرم به روی تو افتاد انتظارنشستن گرد و غباری از زمان را بر رویت داشتم اما انگار هنوز بازار محبت زیاد خریدار دارد. ولی آنچه غمگینم کرد یادداشت تازه ی بود که بوی نویی اش مشامم را آزرد و قلبم را... آخر تو که بهتر از همه می دانی این دل معبودی جز تو نداشته پس به ناچار درد دلم و تعبیر خوابم رو آوردم اینجا. دیشب خوابتو دیدم نمی دونم بعد از اون درد و دلم ، ولی اونقدر زیبا ، مهربون و معصوم بودی که نگو . می دونم باور نمی کنی ولی چند شبه نگران می خوابم نمی دونم دلم پیشت بوده و هست . ولی هر چی باشه ، آخ .... بگذریم نگم سنگین تره دیشب در خواب ، گیسوی ترا ریخته دیدم بر دوش خاطر آشفته ام امشب ، ز پریشانی دوش نمی دونم باز می تونم ترا تو خواب ببینم یانه ولی آرزو دارم اگه خوابم شیرین باشه مثل دیشب همون دم بخوابم و هرگز بیدار نشم تا با خاطر خوش از پیشت برم ؟ ادامه مطلب [ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
روزی از روزها درگوشه این کشور پهناور خانواده ای زندگی می کردند که تازه پدر این خونه از جهان رخت بسته بود و تنها مادر خونواده با پسر و دختری زندگی می کردند عشق دختر و پدر اونقدر عمیق بود که دختر تاب تنهایی و بی پدری رو نمی تونست تحمل کنه روزها پی هم می گذشت تا اینکه پاییز از راه رسید همیشه دختر با پدرش شاد و خندون برگهای ریخته شده در حیاط رو جمع و به هم پرت می کردند دختر طاقت از کف برده بود و به بستر بیماری افتاد دیگر نایی برای زندگی نداشت شب بود رو به پنجره خابیده و خزان برگها رو تماشا میکرد و می گفت با آخرین برگ منهم خواهم رفت پسر از شنیدن این خبر ناراحت شد فردای اون روز صبح زود وقتی همه خواب بودند پسر بالای درخت می ره و با دستهای کوچک خود برگها رو به درخت با طناب می بست و از فرط سرما و بی خوابی پسر نای راه رفتن نداشت همین که صبح شد دختر با دیدن حال برگ گفت من هم طاقت میارم و مبارزه می کنم اون برگها جلوی باد شدید طاقت آوردند پس من هم در برابر بیماریطاقت می آورم و مبارزه می کنم . دوستان عزیز من این داستان رو عمداً گذاشتم تا نظراتتون رو راجب به داستان و کی و کجا شنیده اید رو بپرسم امیدوارم جواب سربالا ندید و تعریف هم نکنید فقط کی و کجا و نتیجه اخلاقی « ممنون » [ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 10:04 ب.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
در رویاهام دیدم که با خدا گفتگو می کنم پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ؟ خدا گفت : اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی خود را باز یابند اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند ادامه مطلب [ سه شنبه 13 دی 1390 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
روزی از روزها در شهر تبریززن و شوهری زندگی می کردند که در آرزوی داشتن فرزند روزشماری کرده و به تمام اعتاب و مشاهد مقدسه متحسن و متوسل شده بودند ولی نتیجه ای نگرفته بودند روزها برای این زوج مثل جهنم میگذشت گریه زنه دل هر کسی رو به درد می آورد گریه های شبونه وقت و بیوقت زن دیگه مرد رو هم افسرده کرده بود زن بیچاره به هردری میزد بلاخره به کلیسای ارامنه تبریز متوسل و نذر ونیازها می کنه با درخواست و خواهش و تمنا از پدر روحانی شب رو تا سحر در کلیسا مانده و دعا می کند دست بر مجسمه حضرت مریم گذاشت و چنین دعا کرد « ای خدای مریم ، ای کسی که به مریم نعمت بزرگی دادی بخاطر مادری مریم و خواست مریم به من بچه ای عطا فرما » نزدیک های صبح بود از فرط گریه و زاری دیگه نایی نداشت دید کسی او را صدا می کند حضرت مریم بود گفت پاشو دعاهای تو مستجاب شد و به او بشارت فرزندی صالح رو میده از شوق خوشحالی زن سر از پا نمی شناخت تا رسید خونه و خوابش را برای همسرش بازگو کرد هردو مسرور از نوید این نعمتی که به او ارزانی داشتند نماز شکر بجا آوردند . بعد از گذشت 9 ماه خداوند متعال پسری به آنها اعطا فرمود و آنان اسم فرزند رو عیسی گذاشتند سالها از پی هم میگذشت و عیسی روز به روز بزرگتر و شکوفاتر میشد خداوند استعداد عجیبی به کودک خردسال داده بود تا اینکه 10 ساله شد ادامه مطلب [ دوشنبه 5 دی 1390 ] [ 06:08 ب.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
ای دل من ، ای دل شکسته من ، تو چقدر ساده ای ، باز هم در راه عشق به بن بست
رسیده ای. ادامه مطلب [ چهارشنبه 30 آذر 1390 ] [ 11:50 ق.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
غمگین هستی ؟ پس برقص چرا که اندوه بسیار زیباست ، همچو گلی خاموش که در نهادت شکوفا شده است . تو در واقع انرژی موجود در اندوه را دگرگون کرده ای ، این کار یعنی کیمیا گری ، تبدیل فلزی پست به فلزی برتر همچون طلا. هیچ باش ، در هیچ بودن است که به کل میرسی ، اگر خود را کسی بپنداری ، راه را گم می کنی ، اگر خود را هیچ بپنداری به مقصد میرسی . هر رخدادی را جشن بگیر ، اگر غمگین هستی اندوه خود را جشن بگیر سعی کن ، یک بار سعی کن خواهی دید که می توانی تو می توانی تجلی شکو فه های شعور ، آگاهی ، و وجدان انسانی باشی یا همچون یک آدم ماشینی ، بدون اراده و اختیار اگر اندوه خود را به جشن تبدیل کنی آنگاه خواهی توانست از مرگ خود حیاتی دوباره بیافرینی پس تا وقت هست این هنر را فراگیر [ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 06:42 ب.ظ ] [ امید احمدی ]
[ نظرات ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |