تبلیغات
ترانه های امید



ترانه های امید

زندگی پنجره ایست رو به آسمان گاهی ابری دلگیر گاهی آفتابی دلباز


( اسم پسره میزارم بابک ) دوستی آن دو طولی نمی کشد که به رفت و آمد تبدیل میشه رفت آمدی که امروزه خیلی عادی شده روزها از پی هم می گذشت و بابک دیگه اسم رسمی پیدا کرده بود و بازاریهای بعنوان یه آدم خوش حساب میشناختنش اون تصمیم میگیره دیگه باباش رو بازنشست کنه  اولین کاری که انجام میده تو کارش وسعت دادن بود مغازش رو تبدیل می کنه به دفتر و شعبات 2 و3 رو راه می اندازه و داداش کوچیک خودش رو مسئول یکی می کنه و یکی رو هم به کارگر میسپاره دیگه اطرافیانشون همه شوق  و با احترام باهاش رفتار می کردن مامان پسره می بینه که پسره از پس کارا خوب بر اومده میگه باید زن بگیری ولی بابک دوس نداشت فکرش راحتی باباش بود خیلی سخت بود خرج یه خونواده پر جمعیت رو در آوردن که همشون مصرف کننده بودن پس چاره ای نداشت شبا نیز برای فیلمبرداری بره مجالس عروسی با پشتکاری که از خودش نشون داد تونست جای خالی خیلی چیزا رو پر کنه و باباش به داشتن بابک افتخار می کرد تا جایی که هر جا سخن میشد شروع به تعریف و تمجید ازش می پرداخت نزدیک عید بود و لباس نو و میوه و اجیل خرجش خیلی زیادتر از حد تصور بود ناچار برای خوشحال نگه داشتن خونواده مجبور میشه مغازه دیگش رو هم بسپاره به کارگر دیگه و کار فیلمبرداری رو به میکس و مونتاژ وسعت بپردازه نزدیکای شب بود تلفنش زنگ می خوره
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند 1392 ساعت 05:07 ب.ظ توسط امید احمدی نظرات |

در یکی از روزهای خوب بهاری پسری در یک خونواده فقیرو پر جمعیتی دیده به جهان بازمی کند اسم این کودک رو بابک ( برای شناخت اسم واقعه ای داستان نیست ) بابک پنجمین کودک خانواده بود که بدنیا اومده بود برای اینکه بابای بچه به خدمت سربازی نره به جعل صاحب 5 بچه بود ( شناسنا مه های جعلی درست کرده بودن ) یکی از شناسنامه هارو بنامش ثبت می کنن بابک 4 ساله و نیم نداشت که باید می رفت سراغ درس و مدرسه  گریه کنان سر کلاس حاضر می شد و وقتی معلم با عصبانیت سوالی از دیگر دانش آموزان می پرسید بابک گریه سر میداد تا اینکه بعد گذشت چند سال بابک راهی راهنمایی شد درس مثل بچه های زمونش عاشق فوتبال شده بود هر وقت بیکاری پیدا می کرد با یه توپ پلاستیکی و کفش پاره میرفت فوتبال تا اینکه کمی از استعداد خودش رو نشون داد و معلم ورزش اونو به مربی آموزشگاهها معرفی کرد بابک باید امکاناتش رو با بچه های جور می کرد ولی نمی تونست روی درخواست از خونوادش رو نداشتن که الان جمعیت خونوادش شده بود 10 نفر برای همین رفت سراغ کار تا بتونه کفش و لباسی بخره اما کار چیزی بود که بزرگترها نمی تونستن پیدا کنن چه برسه بچه کوچیک پس رو میاره به دست فروشی اما باز درآمدش اونقدر نبود که بتونه لباس یا حداقل کفشی بخره ناچار سر تمرین نمی ره معلمش بعد از پرس و جو دلیلش رو به مدیر مدرسه میگه ولی اونا هم کاری نمی تونن بکنن بابک مثل ابر بهاری گریه می کرد تا اینکه تصمیم میگره سال بعد تابستون سخت کار کنه تا بتونه کفش و لباسی بخره و موفق میشه ولی سال بعد دعوتی ازش نمی کنن چون میدونستن امکاناتی نداره میره سراغ مدیر و ازش خواهش می کنه و مدیر هم اونو معرفی می کنه پله های ترقی رو یکی بعد از دیگری طی می کنه تا به تیم منتخب استان راه پیدا می کنه ولی باز مانعی بنام فقر جلوی راه بابک رو سد کرده بود پس چاره ای نداشت جز قبول شکست روزهای از پی هم میگذشت و بابک هر چه بزرگتر میشد بابای بابک پیرتر و کم توان تر (بابای بابک کشاورز بود) تا اینکه سالهای آخر راهنمایی بود که از تربیت معلو قبول میشه ولی گفته های معلماش یادش می افته که معلمی شغل نیست نه درآمدی نه چیزی پس باز بی خیال معلمی میشه و وارد نظام میشه ولی دل ساده و پاک بابک باز اجازه ماندن در این کار رو بهش نمیده و رو میاره به تحصیل و همزمان کار بابک بچه نسبتا با استعدادی بود هوش یادگیری و نبوغ جوانی او در عرض یک سال تبدیل میشه به یک متخصص کامپیوتر درآمد خوبش و دست گرفتن از خونوادش باعث میشه روزیش بیشتر و بیشتر بشه تا اینکه با یک پسری دوست صمیمی میشه و این دوستی آغاز یک اتفاقاتی میشه که در قسمت بعد براتوش شرح خواهم داد   


نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند 1392 ساعت 01:32 ب.ظ توسط امید احمدی نظرات |

روزی  از سر کلاس درس می اومدم دیدم یه جوونی هم سن و سال خودمون داره بلند بلند گریه می کنه نزدیکش شدم اما توجهی بهم نکرد دوس داشتم دلیلش رو بدونم باز به اسرار زیاد لب وا کرد و داستان زندگیش رو بهم گفت می خوام زندگینامش رو براتون بنویسم چون من تا اخر داستان رو بلد شدم برای همین سوالاتم رو داخل داستان و نتیجه گیری رو نوشتم از شما دوستان عزیز تقاضا دارم نظراتتون و برداشتتون نسبت به اشتباهاتش و یا کرای خوبش بنویسید که استفاده کنیم چه منه نویسنده چه اونی که می خونه به امید اون روز
نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند 1392 ساعت 08:57 ب.ظ توسط امید احمدی نظرات |

برای قلب شکسته ام تسلیتی بگو

تبسمی برای روزهایی که داشته ام بزن

باز هم گوشه ای از این دنیا تنها شدم

برای تنها یی هایم قصه ای بگو

قصه ای از عشق یا قصه ای از جدایی

برای غرور شکسته ام اشکی نریز

لبخندی از ته دل برای قلب مسکینم بزن

خوبیها رو از تو یادگار دارم لاغیر

شاگرد مکتب عشق تو گشتم و رسوای عالم

شکست عشق رو بهونه دلای زیاده خواه می دانستی

حال که رفتی خود بگو

دل تو زیاده خواه شد یا من ارزش خواستن نداشتم 

نوشته شده در جمعه 27 دی 1392 ساعت 12:00 ب.ظ توسط امید احمدی نظرات |

 خانه قلبم بدون تو رنگی نداره

 خانه ای بی رنگ جایی برای زندگی نیست

 نقش چهره ات نشسته تو قلبم اما سخن نمی گوید

 دیوارهای قلبم ساکت شده نمی تپند

 خواب های شیرینم شده سوراخ سوراخ

 تخت خوابم شده سرد ، سرد جای خواب نیست

 بیاد خنده های بلندت که می افتم



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1392 ساعت 10:27 ق.ظ توسط امید احمدی نظرات |

 یادته بهم گفتی ناامیدی اره گلم به دلم افتاده بود که بهم خیانت کردی

اینقدر عذابم دادی و به دلم داغی نشاندی هر وقت فک میکنم گریم میگیره

اشکهام رو گونه هام خشکیدن نداره چون آرزوهام رو بر باد دادی

عجب دل ساده ای دارم باز به امید نشسته ، باز فک می کنه اشتباه کردم باز

میگه برمیگرده دلم شکسته از هر چی آدمه همه دروغگو ، همه برای پر کردن

وقتاشون بهت احتیاج دارن مثل بچه ها که برای پر کردن وقتاشون با اسباب بازی

بازی می کنن وقتی کمی گذشت دیگه عادت به فراموشی می کنن تو همه شعر



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 13 دی 1392 ساعت 10:37 ق.ظ توسط امید احمدی نظرات |

زندگی رو فرض کن یه دشت بی آب و علف

 بخت و اقبالتم همون بذری که گرفتی توی دست

زندگی  صبر می خواد ، طاقت می طلبه

آروم آروم بذر بپاش شاید یه روزی سبز بشه

بخت خوابیده تو کمی زخواب بیدار بشه

روزاروی پشت سر هم پاس می کنم

    یه روز یه خار رویید تو دلم  

خار نگو بلا بگو   خزون روزگار بگو

هر چه محبت کردم بهش

              باز  خار شد و  رفت تو دست و پام


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1 آذر 1392 ساعت 09:47 ب.ظ توسط امید احمدی نظرات |

سلام دوستان
خیلی وقته دیگه آپ نمی کنم میدونم از پیامهای خصوصیتون ممنونم مجبور شدم اینجا جوابهاتون رو بنویسم
میدونید ادما  دوستی رو از کسی گدایی نمی کنن محبت و دوست داشتنو با منت به کسی نمی دهند
برخی از دوستان بی مهری کردن می نویسن  که من دروغگو ام و دزد مطالبم و .... و برخی از دوستان هم همیشه لطفشون شامل حالم بوده
در جواب کل دوستان باید عرض کنم من اگه  مطالبی می نویسم یا شعری فقط فقط واسه دل خودمه و نه شاعرم و نه نویسنده
حرفهاییه از درون وجوم با کمی  آرزو یا بقول خودمونی قلوب وقتی ادم مطلبی می نویسه تو ارزوهاش سیر می کنه حرفایی می زنه اما نه به دروغ بلکه
بخاطر دلش و آرزوهاش و در مورد اینکه مطالب که بقول دوستان دزدیدم من هیچ وقت چنین کاری نکردم و نخواهم کرد شاید از مطلبی خوشم اومده و الهام گرفتم  
من وقتی وبلاگم رو بوجود آوردم خواستم درد دلامو یه جایی بنویسم و یادم بمونه روزای سخت و شیرینم اگه کسی مطالب رو برداشت و با اجازه یا بدون اجازه حداقل آزادمرد باشه زیرش بنویسه مطالب از یه بنده خدا دوس ندارم اسمم رو بنویسه ولی بخدا این درس نیست بخاطر دوس دخترش یا خود شیرینی یا هر چی 
مطالب کسی رو برداری و بنام خودت بزنی ولی به نظر من اگه بنویسی یا بهش بگی از خودم نیست بخدا ارزشت پیش همون دوستت صد برابر میشه تا به دروغ بگی مال خودمه  و در مورد اینکه  چرا اپ نمی کنم دلیلش واضحه  دوس داشتم بنویسم تا دوستان یا هر کسی استفاده می کنه یه نوع تجربه بود که تو زندگیش بدست می آورد ولی با اون نظراتی که خوندم بر آن شدم کمتر مطالبم رو بنویسم تا کسی نگه مطالبت از خودت نیست

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان 1392 ساعت 09:46 ق.ظ توسط امید احمدی نظرات |

بئ تو دلم ، نیمه شبئ سوی دشت

پر زد و آوارد شد ، و برنگشت

لذت بیداری شبها توئئ

تازه ترین اصل تمنا تویئ

چشم تو آغاز پریشانیم

دوری تو علت ویرانیم 


نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 04:14 ب.ظ توسط امید احمدی نظرات |

ای دل ساده  من بکش درد ،  که حقت این است

از زمـانه شــدی  دلســـــرد ،  که حقت این است

هر چه  التماس کــــردم  مــشو  عاشق ،  نشنیدی

حالا همچو پاییزشــــدی زرد  ، که حقت این است

دیــدی اخـــر حرفـهای عـاشقانه بجـــــز لاف نبود

بکش درد  از این  مردم نامرد ،  که حقت این است

انــــچه ظلم  بر دل عــــاشق روا دانـسـتی

فلک اخر بسرت اورد ،  که حقت این است


نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت 09:41 ق.ظ توسط امید احمدی نظرات |

در میان من و تو فاصله هاست
       گاه می اندیشم      
               که تو به لبخندی ، این فاصله ها را برداری
تو توانایی بخشش داری ؟
       دست های مهربانت توانایی آنرا دارند ؟
               که مرا زندگانی بخشی
چشم های قشنگ تو به من آرامش می بخشد
       و تو چون مصرع شعری زیبا
              سطر برجسته زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
       با وجود تو شکوهی دگر  است
               می توانی تو به من
زندگانی بخشی
       یا بگیری از من



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 3 آذر 1391 ساعت 12:10 ب.ظ توسط امید احمدی نظرات |

گل من  غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنیامون یه عالمه ،آدم خوب و بد داره

گل من  غصه نخور همه که دشمن نمیشن

همه که پر ترک مث تو و من نمیشن

گل من  غصه نخور،گریه پناه آدماس

ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنما س

گل من  غصه نخور زندگی نقش آدماست

خدا رو چه دیدی شاید فردامال ماست


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 14 مرداد 1391 ساعت 10:25 ق.ظ توسط امید احمدی نظرات |

دلم باز  ، به یاد خاطراتت  تپیدن کرد
تو رفتی و اندوهی از وجودت ماند
باز من ماندم و دل ، در غربت یادت
باز من ماندم و یک مشت ، خاطراتت

باز در خلوت و خواب ، دست خیالم

صورت ماه  تو را نقش نمود


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ساعت 08:31 ب.ظ توسط امید احمدی نظرات |

محکوم به تنها بودن آفریده شده ام
برای تکرار حسرت خوردن لحظات

خوش در کنارت بودن نه چشیدن آن!
به عشق خود پایبندم و ترس از جدایی

برگهای وجودم را زرد و زرد کرده !
ریشه ی سبز وجودم را برای رسیدن به تو

در دل خاک تنیدم ولی این خاک مرا در خود بلعید !

در انتظارتلخ برای خداحافظی ابدی هستم!. ...


نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ساعت 11:16 ق.ظ توسط امید احمدی نظرات |

تا ایام جدایی تو ،  آمد بسراغ دل من

                            پژمرده  شد  جکر  لاله ،  بداغ دل من

اشک چشمم گشتی ،  ز  دیده برون رفتی

                            همه بگذارد و غم تو آید بسراغ دل من

گلهای دل امید تازه آوای شکفتن داشت

                              گذر  افتاد  خزا ن را   به باغ دل من

گردش ایام  به کام من تلخ سپری گشت

                             پر خون شد از کردار ایام زین دل من

آنکه رخساره او ،  چشم امید دل من بود

                               رفت زچشم  من ،  شد خار دل من

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 10:04 ق.ظ توسط امید احمدی نظرات |


آخرین مطالب
» زندگی به امید آینده .... قسمت دوم
» زندگی به امید آینده .... قسمت اول
» داستان زندگی یک ؟؟؟
» تنهایی های خودم
» تسلیت به قلب شکسته ام
» حـلالــــــت نمی کـنم !!؟
» گل و باغبان
» گلایه
» بی تو
» حقت این است ؟
» فاصله
» غصه نخور
» با مشتی خاطرات
» انتظار
» جدایی

Design By : RoozGozar.com